وقتی مرا در آغوش میگرفت چشمانش را می بست.
نمیدانم از احساس زیادش بود یا خودش را در آغوش دیگری تصور ميكرد!!!!
خواستم چشمهایش را از پشت بگیرم...دیدم طاقت اسمهایی راکه میگوید ندارم...!!!
بالاتراز سیاهی هم رنگی هست..مثل رنگ این روزهای من...!!
دلم کمی...!!دروغ چرا؟؟!!خیلی زیاد تو را میخواهد...!!
مهم نیست که تو با من چه میکنی...بیا ببین برای تو من با خودم چه میکنم...!!!
نظرات شما عزیزان: